به بهانه تعطیلی سه ماهه نشریه فردای نهاوند
پا در راه صعود که میگذاری همه تشویقت میکنند. به قله که میرسی همه برایت دست تکان میدهند و آرزو میکنند کاش جای تو بودند. آن بالا جز آبی آسمان خدا هیچ چیز جلوه ندارد… امان از روزی که راه سراشیبی در پیش بگیری… خواسته یا ناخواسته مسیر رفته را بخواهی برگردی… همه آن چهچههگویان رو برمیگردانند و میروند! انگار هیچوقت ندیده بودندت…
روزی که گفتند روزنامهنگاری از سختترین مشاغل دنیاست فراز و فرودهای قله را دیده بودند و خون دل خوردن و ناسزا شنیدن و کتک خوردنهایش را… تا بتوانی حرفی از دردهای مردم بزنی و نیشتری بر دل جراحتهای شهر و دیارت فرو کنی تا عفونتهای پنهانش بیرون بریزد و زخمهایش التیام یابد. فکر نمیکنم هیچ حرفه و شغلی استرسها و مشکلات خاص روزنامهنگاری را داشته باشد پس آن کس که قدم در این راه میگذارد یا باید عاشق باشد یا دیوانه!
۸ سال از نخستین روزی که عزم جزم کردم تا در تنها نشریه شهرم قلم بزنم، میگذرد. روزی که با دست خالی و بیهیچ توقعی آمدم تا حرفهای تازه بگویم تا شاید دردی از نهاوند کهنسالم درمان شود. در تمام این سالها با همه بیمهریها، کنایهها، حتی تهدیدها و شکایتها ساختیم و استوار ماندیم. سخت میگذشت اما میگذشت.
«فردای نهاوند» همیشه تریبونی بود برای فریاد زدن مشکلات شهرمان. از هیچ نام و جاه و مقامی نمیلرزید، از نان به نرخ روز خوردن بیزار بود برای خوشآمد و بدآمد کسی نمینوشت، عین حقیقت را فریاد میزد به هر بهایی. شهردار پرتلاش را تشویق میکرد و شهردار کمکار را تخطئه. شورای شهر اگر سنگاندازی میکرد به باد انتقادش میگرفت و اگر مصوبه خوبی داشت بهبه و چهچه میگفت برایش. مسئولان نهاوند همیشه فردای نهاوند را چشم بیدار و وجدان آگاه نهاوند میدانستند و همیشه حواسشان بود که مبادا کار یا تصمیم نابجایی از آنها شکار چشم تیزبین خبرنگاران این نشریه شود! همیشه حواسمان به همه چیز بود. از دزدی آلومینیومهای باغ بهشت تا قتل یک آرایشگر در مغازهاش در یک کوچه بنبست. از بیکیفیتی نان یک نانوا تا دستهای زحمتکش غسال و قبرکن شهر. از شبنخوابی فلان مسئول تا کمکاری فالن رئیس و وجدان مردم نهاوند گواه همت چندین سالهمان است.
«فردای نهاوند» تابلوی اعلاناتی بود برای انعکاس زحمات نمایندگان پرتلاش شهر در مجلس تا مردم بدانند به چه کسانی رأی دادهاند و نماینده بداند چه وظایفی بر دوش دارد؟ و این حمایت بیهیچ چشمداشتی انجام میشد. فقط کافی بود بدانیم کاندیدایی کمر خدمت به شهر بسته بیدریغ با همه جان برای به اوج رساندنش کلمه میشدیم. در صفحات کاهی نشریه آنقدر کلمات و واژهها را قشنگ کنار هم میچیدیم تا مردم اقناع شوند و به خادمی خداترس رأی بدهند. ما برای شهرمان بیدریغ کار میکردیم حتی یک اسکناس ۱۰۰۰ تومانی از هیچ نمایندهای بابت دستخوش و زیرمیزی و… نگرفتیم. انتظار حمایت بعد از موفقیت تنها چشمداشت ما بود آن هم حمایت معنوی، اما انگار چسبناکی صندلیهای سبز بهارستان چنان شدید بود که هر کس روی آنها مینشست خودش را هم از یاد میبرد چه رسد به ما!
هنوز یک سال نشده که فردای نهاوند به خطرناکترین کارها در خصوص افشای برخی مشکلات در انتخابات و تخلفات از سوی برخی کاندیداها دست زد تا حقانیت کاندیدای برحق را به گوش مردم برساند. آن شب بعد از انتخابات، خبرنگار ما تا صبح در فرمانداری بیدار بود تا لحظه به لحظه نتیجه انتخابات را گزارش کند و حاصلش شد گزارشی که تحسین همه را برانگیخت و اراده مردم را راهی مجلس کرد. اما از فردای همان روز دیگر کسی ما را به یاد نیاورد. دیگر رکن چهارم دموکراسی و مشعل فروزان اطلاعرسانی شهر و چشم تیزبین و… نبودیم. حالا که راه بهارستان باز شده بود چه حاجت به ما؟!
دیگر کسی نپرسید شما که در انتخابات حتی یک آگهی تبلیغاتی هم درج نکردید حالا چطور میخواهید از پس هزینههای کلان و روز به روز افزایش یابنده چاپ و نشر برآیید؟
دیگر کسی نپرسید تکلیف نشریهای که ۱۳ سال همواره از حق سخن گفت تا دردهای شهرش را درمان کند در این گرانی کاغذ و بیپولی و بازار کساد آگهی چه خواهد شد؟
هیچ کس حتی همان آقایانی که به دلیل حمایتشان همیشه برچسب اینوری و آنوری بودن را خوردیم یک بار نپرسیدند چرا نشریه صریحاللهجه و منتقد شهرمان دو ماه یک بار منتشر میشود و حالا که سه ماه از آخرین انتشارش میگذرد هیچ کس نپرسید چرا منتشر نمیشود؟ نهتنها نپرسیدند بلکه وقتی به صراحت گفتم نشریه «فردای نهاوند» به دلیل مشکلات مالی مظلومانه دست از انتشار کشیده است سری به نشانه تأسف تکان دادند و رفتند! بیهیچ حرفی و حتی بیهیچ وعده سر خرمنی که حمایت خواهیم کرد! شاید هم تا زمان انتخابات به حمایت از نشریات نیازی ندارند!
تنها حامیان «فردای نهاوند» خوانندگان همیشه منتظر و وفاداری هستند که هنوز هم آخر ماه که میشود به ذوق خواندن گزارشها و مصاحبهها و یادداشتهای انتقادیش راه دکهها را در پیش میگیرند تا بخرند و بخوانندش و من به عنوان مدیرمسئول این نشریه قدیمی نهاوند خودم را تنها در پیشگاه این همیشه همراهان وفادار شرمسار میبینم که این همه در انتظار بودهاند اما میخواهم بدانند که این دوری از عشق دیرینه برای من روزنامهنگار که سالها با بوی کاغذهای کاهی این نشریه که چونان فرزند برایم ارزشمند است نفس کشیدهام سختتر است و اگر دست از انتشار کشیدهام فقط و فقط به دلیل دست خالی و هزینههای بالای چاپ است که کمرشکن شده و هیچ دستی در این میان به یاری برنخاست؛ حتی آنان که به نوعی خود نیز سهمی از این نشریه داشتند و حتی آنان که به برکت کلمات سربی این نشریه به عرش رسیدند و در شهر مطرح شدند و به عناوین و رتبههای والا دست یافتند.
روزنامه همدانپیام فرصتی مغتنم بود تا حرفهای ناگفته را باز گویم بلکه به گوش مردم شهرم برسد و بدانند خاموش شدن تنها چراغ روشن روزنامهنگاری نهاوند برای ما دردی است جانکاه، اما چه کنیم که دستمان خالی است و همه آنان که روزی بهبه میگفتند تا به اوج برسانیمشان اینک در لاک موفقیتهای خود خزیدهاند و ما را از یاد بردهاند…
روزی که گفتند روزنامهنگاری از سختترین مشاغل دنیاست فراز و فرودهای قله را دیده بودند و خون دل خوردن و ناسزا شنیدن و کتک خوردنهایش را… تا بتوانی حرفی از دردهای مردم بزنی و نیشتری بر دل جراحتهای شهر و دیارت فرو کنی تا عفونتهای پنهانش بیرون بریزد و زخمهایش التیام یابد. فکر نمیکنم هیچ حرفه و شغلی استرسها و مشکلات خاص روزنامهنگاری را داشته باشد پس آن کس که قدم در این راه میگذارد یا باید عاشق باشد یا دیوانه!
۸ سال از نخستین روزی که عزم جزم کردم تا در تنها نشریه شهرم قلم بزنم، میگذرد. روزی که با دست خالی و بیهیچ توقعی آمدم تا حرفهای تازه بگویم تا شاید دردی از نهاوند کهنسالم درمان شود. در تمام این سالها با همه بیمهریها، کنایهها، حتی تهدیدها و شکایتها ساختیم و استوار ماندیم. سخت میگذشت اما میگذشت.
«فردای نهاوند» همیشه تریبونی بود برای فریاد زدن مشکلات شهرمان. از هیچ نام و جاه و مقامی نمیلرزید، از نان به نرخ روز خوردن بیزار بود برای خوشآمد و بدآمد کسی نمینوشت، عین حقیقت را فریاد میزد به هر بهایی. شهردار پرتلاش را تشویق میکرد و شهردار کمکار را تخطئه. شورای شهر اگر سنگاندازی میکرد به باد انتقادش میگرفت و اگر مصوبه خوبی داشت بهبه و چهچه میگفت برایش. مسئولان نهاوند همیشه فردای نهاوند را چشم بیدار و وجدان آگاه نهاوند میدانستند و همیشه حواسشان بود که مبادا کار یا تصمیم نابجایی از آنها شکار چشم تیزبین خبرنگاران این نشریه شود! همیشه حواسمان به همه چیز بود. از دزدی آلومینیومهای باغ بهشت تا قتل یک آرایشگر در مغازهاش در یک کوچه بنبست. از بیکیفیتی نان یک نانوا تا دستهای زحمتکش غسال و قبرکن شهر. از شبنخوابی فلان مسئول تا کمکاری فالن رئیس و وجدان مردم نهاوند گواه همت چندین سالهمان است.
«فردای نهاوند» تابلوی اعلاناتی بود برای انعکاس زحمات نمایندگان پرتلاش شهر در مجلس تا مردم بدانند به چه کسانی رأی دادهاند و نماینده بداند چه وظایفی بر دوش دارد؟ و این حمایت بیهیچ چشمداشتی انجام میشد. فقط کافی بود بدانیم کاندیدایی کمر خدمت به شهر بسته بیدریغ با همه جان برای به اوج رساندنش کلمه میشدیم. در صفحات کاهی نشریه آنقدر کلمات و واژهها را قشنگ کنار هم میچیدیم تا مردم اقناع شوند و به خادمی خداترس رأی بدهند. ما برای شهرمان بیدریغ کار میکردیم حتی یک اسکناس ۱۰۰۰ تومانی از هیچ نمایندهای بابت دستخوش و زیرمیزی و… نگرفتیم. انتظار حمایت بعد از موفقیت تنها چشمداشت ما بود آن هم حمایت معنوی، اما انگار چسبناکی صندلیهای سبز بهارستان چنان شدید بود که هر کس روی آنها مینشست خودش را هم از یاد میبرد چه رسد به ما!
هنوز یک سال نشده که فردای نهاوند به خطرناکترین کارها در خصوص افشای برخی مشکلات در انتخابات و تخلفات از سوی برخی کاندیداها دست زد تا حقانیت کاندیدای برحق را به گوش مردم برساند. آن شب بعد از انتخابات، خبرنگار ما تا صبح در فرمانداری بیدار بود تا لحظه به لحظه نتیجه انتخابات را گزارش کند و حاصلش شد گزارشی که تحسین همه را برانگیخت و اراده مردم را راهی مجلس کرد. اما از فردای همان روز دیگر کسی ما را به یاد نیاورد. دیگر رکن چهارم دموکراسی و مشعل فروزان اطلاعرسانی شهر و چشم تیزبین و… نبودیم. حالا که راه بهارستان باز شده بود چه حاجت به ما؟!
دیگر کسی نپرسید شما که در انتخابات حتی یک آگهی تبلیغاتی هم درج نکردید حالا چطور میخواهید از پس هزینههای کلان و روز به روز افزایش یابنده چاپ و نشر برآیید؟
دیگر کسی نپرسید تکلیف نشریهای که ۱۳ سال همواره از حق سخن گفت تا دردهای شهرش را درمان کند در این گرانی کاغذ و بیپولی و بازار کساد آگهی چه خواهد شد؟
هیچ کس حتی همان آقایانی که به دلیل حمایتشان همیشه برچسب اینوری و آنوری بودن را خوردیم یک بار نپرسیدند چرا نشریه صریحاللهجه و منتقد شهرمان دو ماه یک بار منتشر میشود و حالا که سه ماه از آخرین انتشارش میگذرد هیچ کس نپرسید چرا منتشر نمیشود؟ نهتنها نپرسیدند بلکه وقتی به صراحت گفتم نشریه «فردای نهاوند» به دلیل مشکلات مالی مظلومانه دست از انتشار کشیده است سری به نشانه تأسف تکان دادند و رفتند! بیهیچ حرفی و حتی بیهیچ وعده سر خرمنی که حمایت خواهیم کرد! شاید هم تا زمان انتخابات به حمایت از نشریات نیازی ندارند!
تنها حامیان «فردای نهاوند» خوانندگان همیشه منتظر و وفاداری هستند که هنوز هم آخر ماه که میشود به ذوق خواندن گزارشها و مصاحبهها و یادداشتهای انتقادیش راه دکهها را در پیش میگیرند تا بخرند و بخوانندش و من به عنوان مدیرمسئول این نشریه قدیمی نهاوند خودم را تنها در پیشگاه این همیشه همراهان وفادار شرمسار میبینم که این همه در انتظار بودهاند اما میخواهم بدانند که این دوری از عشق دیرینه برای من روزنامهنگار که سالها با بوی کاغذهای کاهی این نشریه که چونان فرزند برایم ارزشمند است نفس کشیدهام سختتر است و اگر دست از انتشار کشیدهام فقط و فقط به دلیل دست خالی و هزینههای بالای چاپ است که کمرشکن شده و هیچ دستی در این میان به یاری برنخاست؛ حتی آنان که به نوعی خود نیز سهمی از این نشریه داشتند و حتی آنان که به برکت کلمات سربی این نشریه به عرش رسیدند و در شهر مطرح شدند و به عناوین و رتبههای والا دست یافتند.
روزنامه همدانپیام فرصتی مغتنم بود تا حرفهای ناگفته را باز گویم بلکه به گوش مردم شهرم برسد و بدانند خاموش شدن تنها چراغ روشن روزنامهنگاری نهاوند برای ما دردی است جانکاه، اما چه کنیم که دستمان خالی است و همه آنان که روزی بهبه میگفتند تا به اوج برسانیمشان اینک در لاک موفقیتهای خود خزیدهاند و ما را از یاد بردهاند…
سمیرا قیاسی...مدیر مسول و سردبیر نشریه فردای نهاوند
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 17:19 توسط تنها
به نام خدا و یاد مهدی (عج)